خدای مهربونم دوستت دارم
به نام خدا
نازنینم سلام امروز میخام داستان سونوگرافی شمارو تو17هفته و چهار روزگی برات بگم قشنگ مادر امروز ساعت 4 به همراه بابایی رفتیم سونوگرافی دکتر ایرانپور... با اینکه دکتر دوست باباست و وقت قبلی داشتیم مجبور شدیم چند دقیقه ای منتظر بشینیم ...درعوض برای دیدن روی ماهت من لحظه شماری میکردم اما راستش مامان خیلی خسته شده بودم چون چند شبه که نتونستم خوب بخوابم
دیگه هرکاری بلد بودم کردم تاسرم گرم بشم خلاصه نوبت ما رسید خیلی هیجان داشتم
خلاصه وارد اتاق شدیمو اقای دکتر شروع کردن به بالاپایین کردن دستگاه روی شکم من
قلبم داشت کنده میشد از جا تا یک کلمه بگه گفتش نی نی شما سالم خداروشکر ضربان قلبتو گذاشت شنیدیم وای که چقدرصداشو دوست دارم ... اشک تو چشمام نموند وسرازیر شد...
بعدش اندازه لگن ، دورسر، دستاوپاها همه رو برامون توضیح دادش عزیزم همچین مثل نی نی ها دست و پای بلوریتو جمع کرده بودی تو شکمت که نگو خیلی اروم بودی با اینکه من کلی شکلات خوردم تا شما بپر بپر کنی
اما عینهو یک عروسک اروم بودی ماشالا ماشالا اقای دکتر گفتن قدت خیلی بلنده 15 سانت
اینقدرررررر خوشحال بودیم که خدا میدونه بابایی که نگم برات داشت غش میکردش چون آقای دکتر بهش گفت به پدرش رفته
ولی من بهش گفته بودم از تمام جزئیات فیلم بگیرههههههههه
خلاصه درآخرم جنسیت شما رو گفت بله پسر کاکل زری من عشق من همه زندگی من وااااااای خدایا مرسی مرسی
بعدش که بهمون مدارکتو داد به همراه یه عکس خوشکل که کلی طول کشید تا دکتر بتونه از بغل ازت بگیرهههههههههههههه
توی کل مسیر برگشت داشتم به همه خبرمیدادم وهمرو خوشحال میکردم اخ که نمیدونی چه ذوقی داره
بعدشم بههمکارای بابا و خانوماشون
خلاصه شام روهم بیرون خوردیم و اومدیم خونه بابایی داشت تلویزیون میدید ولی اصلا هواسش به تلویزیون نبود... وبه افق خیره شده بود
هی میگفت پسرمو میفرستم کلاس پیانو ، زبان فرانسه و........ هزارتا برنامه دیگه منم که اینقدر خسته بودم اومدم گفتم پسر من توی دنیا نمونه میشه.. چون باباش تویی...
آرتینم از الان دیگه همه اسمتو میدونن و من و بابا با اسم صدات میکنیم...
اینم سونوی شما

1391/12/21



خدای مهربونم دوستت دارم
